غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

673

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

باران بارد كه اثر قدم آدم شسته شود و درين كوه ياقوت سرخ و زرد و كبود توان يافت و در بعضى از انهار آنجزيره الماس باشد و در جويها بلور پيدا شود و حيوان المسك نيز در آن جزيره باشد و در جزيرهء سرانديب در اوقات سابقه پادشاهى قوى حال بود و جهة وى از عراق بكشتى شراب ميبرده‌اند . جزيرهء مسلا در آنجا درخت فلفل بسيار بود چنين گويند كه بر خوشهء فلفل برگى بزرگ باشد كه چون باران باريدن گيرد آن برك خوشه را بپوشاند تا بر وى نبارد و چون باران باز ايستد برك از روى خوشه برخيزد « 1 » . جزيره زنگبار در درياى زنجست و در آن جزيره زنگيان سفيدپوست باشند كه ذوايب و حواجب و اشعاء ايشان نيز سفيد بود و اصلا بر بدن ايشان خالى سياه نتوان يافت . جزيره موال در درياى فارس است و گاه‌گاه در وقتى كه اين بحر مد كند ماهى عظيم به خشكى اندازد و آنسال مردم آن نواحى بسعت معيشت اوقات گذرانند زيرا كه آن ماهى را گرفته بجوشانند و روغن آن را ذخيره سازند گويند كه آنقدر روغن از آن ماهى بحصول پيوندد كه معارف و اكابر را تا يكسال جهة سوختن چراغ و احاد الناس را براى خوردن كفايت كند و اين روغن را در ظروف چوبين محافظت نمايند و الا در هرظرفى كه كنند مترشح گردد . جزيرهء قبرس در درياى افريقيه است دور آن شصت و سه فرسخ است و در آنجا حيوانيست كه اعضاى آن مشابه بنى آدم است مگر سر و گوش وى ديگر در شمال جزيرهء ياقوت جزيره‌ايست چهل فرسنك در چهل فرسنك و در آنجا بتخانه‌ايست و بتى بزرك در آن خانه نهاده‌اند و هركس در روز معين به اين بتخانه رسد گويند كه حج اكبر او را ميسر شد و عقيدهء عبدهء اصنام چنانست كه اين بت هرسال يك بار خون كند و هرگاه آنوقت در رسد غريبى را گرفته دست‌بسته در آن خانه گذراند و صباح كه در بتخانه را باز كنند او را مرده يابند صاحب عجايب البلدان گويد كه درين اوقات كه تاريخ سنوات هجرى بهفتصد رسيده مسافرى بعزم نظاره بدان جزيره رفته بود و بت‌پرستان بدستور معهود او را گرفته شبى در بتخانه انداختند و آن مسلمان حافظ كلام اللّه بود در تمامى آنشب بتلاوت قرآن اشتغال نمود روز ديگر كه كفار در بتخانه را باز كردند او را زنده يافتند و بغايت متعجب شده

--> ( 1 ) - واضح باد كه اقسام شجره فلفل سياه و سفيد ديده شده اما برگى كه مانع آب باشد در حين باريدن به نظر برسيده بلكه قسمتى از شجرهء فلفل است در هند كه آن را به زبان هندى مرچ گويند بىخوشه دانه‌دانه بار آورد بزرك و كوچك تا به مقدار منجكى در نهايت جدت و لون آن سبز و سرخ و بنقش است حرره محمد تقى التسترى .